دومین نشست «دیدار ماه» از شعرخوانی برای شهریار تا گرامیداشت یاد غلامرضا شکوهی
تاریخ ارسال : 1396/06/28
شاعران پیشکسوت و جوان کشور در دومین محفل صمیمانه «دیدار ماه» در حوزه هنری به شعرخوانی پرداختند.
به گزارش خبرنگار پایگاه خبری حوزه هنری، دومین محفل صمیمانه «دیدار ماه» با حضور شاعران پیشکسوت و مطرح کشور دوشنبه 27 شهریورماه در حوزه هنری برگزار شد. شاعران پس از اقامه نماز در حیاط حوزه هنری و ادای احترام به مقبره شهدای غواص، در مسجد آیت الله خامنه ای گرد هم آمدند و به شعرخوانی پرداختند.
سیدعلی موسوی گرمارودی، شاعر و پژوهشگر کشور، در این مراسم شعری را که برای استاد شهریار سروده بود خواند که بخشی از آن به شرح زیر است:
شهریارا چه می کنی با ما
چیست پنهان تو را درون صدا
شعرت ار پارسی بود شکر است
ور که ترکی ست برترین هنر است
سخنت عطر آسمان دارد
بوی صد غنچه در دهان دارد
لایه لایه است معنی سخنت
همچو گل تو به تو ست پیرهنت
چون بهار آفتاب تبریزی
گرم و دلچسب و شادی انگیزی
چشمه ایی در سخن، سخن جوشی
می تراود در تو، نمی کوشی...
بهاءالدین خرمشاهی نیز شعر توحیدی با عنوان «بانگ جرس» خواند که بخشهایی از آن به شرح زیر است:
بازوی من خم می شود، یعنی خدا هست
مه بیش یا کم می شود، یعنی خدا هست
مرغ مهاجر را در اقصی نقطه خاک
دانه فراهم می شود ،یعنی خدا هست
وقتی که گندمزار، در پیش عطر بهاران
سر تا قدم خم می شود ،یعنی خدا هست
وقتی درختان کرده دست خویش بالا
وان ابر نم نم می شود ،یعنی خدا هست
وقتی حباب پاکدل بر روی برفاب
همجام شبنم می شود ،یعنی خدا هست
وقتی سلوک جویباری رو به دریا
همرنگ زم زم می شود ،یعنی خدا هست
وقتی پرستو جوجه های تازه زا را
مستانه همدم می شود ، یعنی خدا هست
وقتی بهاران زایی آهو و پاژن
رسمی دمادم می شود ، یعنی خدا هست
وقتی هراس قدسی آرامبخشی
با سینه محرم می شود ،یعنی خدا هست
وقتی که بیم آسمان آشوب و مه بانگ
آرام جانم می شود ، یعنی خدا هست
بانگ جرس می آید از آن دوردستان
دیگر مسلم می شود ،یعنی خدا هست
خسرو احتشامی هونگانی دیگر شاعر حاضر در این مراسم نیز عاشقانه ای خواند که بخش هایی از آن در زیر آمده است:
کوهم و پای بلندای تو زانو زدهام
رودم و شیرجه در آن شط گیسو زدهام
اصفهان از نفسم برج کبوتر شده است
بس که در گنبد توحید تو یا هو زدهام
تا که از بافته گیسو تو بویی نبرد
دست بر سینه نامحرم شب بو زدهام
آتش خفته خاکستر آتشگاهم
دیر سالی است به امید تو سوسو زده ام
می کشد جذبه چشمان تو از هر سویی
مستم و یک تنه در گله آهو زدهام
آب می داند و مهتاب که در تنهایی
حرف میثاق تو را با پل خواجو زدهام
افشین علا شاعر بعدی بود که شعری خطاب به شهدای کشورمان خواند. بخش هایی از این شعر را در ادامه می خوانید:
مردگانیم اگر چه زنده به اسم
مرگ را جسم چاک لازم نیست
نعش ما را که دفن در خویشیم
لحد و خشت و خاک لازم نیست
غم چو چنگیزمان گرفته به چنگ
هم هولاکوی هول در مشتش
غول کین چون مغول به ما مشغول
دیگر از مرگ باک لازم نیست
خنجر از پشت می زنیم به هم
پشته کشته های یکدگریم
گرده پاره پاره ما را
تیغ های هلاک لازم نیست
متحرک شبیه تابوتیم
پس به تشییع ما خوش آمده اید
بر شما ای یلان رسته ز بند
نوحه سوزناک لازم نیست
ای شهیدان که می رسید از راه
رمقی کو برای ناله و آه
همه ما شهید گمنامیم
استخوان و پلاک لازم نیست
محمد سلمانی، شاعر پیشکسوت، نیز به شعرخوانی پرداخت که بخش هایی از شعرش به شرح زیر است:
خواست تقدیر کمرنگ خود را
از تهی گاه فنجان بفهمد
فال حافظ نشد، فال قهوه
این نفهمید اگر، آن بفهمد
از زوایای تاریک فنجان
پی به حال پریشان خود برد
عاقبت فال خود را توانست
از خطوط پریشان بفهمد
رد پای زنی نامبارک
خط تاریک فنجان او بود
نقش مهمان ناخوانده اش را
می شد از خط پایان بفهمد
بغض خود را به تلخی فرو برد
گریه اما امانش نمی داد
هم نمی خواست باران ببارد
هم نمی خواست مهمان بفهمد...
یوسفعلی میرشکاک، شاعر، منتقد ادبی و پژوهشگر، نیز شعری عاشقانه خواند که به شرح زیر است:
نمی دانم چه پیش آمد که یادم شد فراموشت
به یاد آرد مگر آیینه از این خانه بر دوشت
به خاکم می نشاند دستبرد چشم جادویت
به بادم می دهد آخر هوای باغ آغوشت
خوشا آن شب که یلدایی کند در سایه زلفت
خوشا روزی که خورشیدش بود صبح بناگوشت
نگاهت میکند روشنتر از آرامش مرگم
که دارد گفتگوها با سخنگویان خاموشت
تماشا دارد از خود رفتن آیینه
هنگامی که بیند رو به رو با خویش بی پروای تن پوشت
سری بر دوش دارم دور از آن باران پیوسته
که چون آوار شب سر می نهد همواره بر دوشت
محمدرضا ترکی، شاعر، پژوهشگر و استاد دانشگاه، نیز شعری به مناسبت روز شعر و ادب فارسی خواند که در زیر آمده است:
هزار جلوه یکی، یا یکی هزار شده است
یکی است پرتو نوری که آشکار شده است
به رنگ و عشوۀ رنگینکمان مرو از راه
یکی است پرتو نوری که بیشمار شده است
هر آنچه مرغ خوشآواست در گلستانها
به عشق روی دلآرای گل دچار شده است
هزار نغمه اگر میزند هزارآوا
یکی است گل که از او باغْ جلوهزار شدهست
ترانهخوان گل روی او هزاراناند
از آن هِزار یکی نام او هَزار شدهست
بدین قیاس هزاران سخنور آمدهاند
یکی نظامی و حافظ، یکی بهار شده است
یکی سنایی و عطّار و مولویّ زمان
یکی بهایی و سعدیّ روزگار شدهست
هزار شاعر شیرینسخن بدینگونه
به هر زمانه سخنگوی این دیار شده است
گذار کثرت اسما به وحدت معناست
سخن یکی است، سخنور اگر هزار شده است
در این زمانه عجب نیست روز شعر و ادب
به نام نامی استاد شهریار شده است
چه فرق میکند این روز را چه مینامند
و یا به نام کدام و که نامدار شدهست
بقای خاک وطن باد و ملّت ایران
که مهد دانش و فرهنگ و افتخار شده است
حسین اسرافیلی نیز غزلی خواند و آن را حاصل مرگ اندیشی عنوان کرد. غزل اسرافیلی را در زیر میخوانید:
چه خواهد ماند از این طوفان به جز خاشاک بعد از من
میان کوه از آواز جز پژواک بعد از من
چه می بافی قفس بر بال پروازی که من دارم
نخواهد دید سیرم را به جز افلاک بعد از من
در این میدان که من افتادهام خاموش از جولان
صدایم همواره خواهد راند در کولاک بعد از من
دمیدم آتش خود را درون ریشه انگور
که تاول می زند لب از شراب تاک بعد از من
خموش افتاده ام هر چند، اما ناله ام سوزان
برون خواهد دمید از سینه های چاک بعد از من
هادی سعیدی کیاسری نیز شعری خواند که بیتی از این شعر به شرح زیر است:
جاده جاده محتوم، من به این سفر محکوم
هر چه پیش رو آسان، هر چه پشت سر مشکل
فریبا یوسفی نخستین بانوی شاعر حاضر در این مراسم بود که از غزل های خود برای حضار خواند. شعر این شاعره کشورمان در زیر آمده است:
سنگینم از خودم، منِ بیمادهام کجاست؟
باری به روی شانهام از خویش بارهاست
باید بدون تن بتنم پیله، دور هیچ
تا از حباب این همه پروانه در هواست
خوابم نمیبرد، به من آغوش بازکن
این کهف، دردِ مردم بیدار را دواست
شهریور است و خستهام از بار برگ سبز
مشتاق آن هوای غریبم که کیمیاست
ابوالفضل زرویی نصرآباد، شاعر و طنزپرداز پیشکسوت کشورمان، نیز ضمن ابراز خرسندی از برگزاری این محفل، شعر طنزی خواند که در زیر آمده است:
دید مردی کنار یک جاده
یک زبان دراز،افتاده
آن زبان را که دید، حیرت کرد
چه زبانی! زبانزدِ زن و مرد
نسبتاً یک زبان سرخ و رَسا
سه وجب طول و یک وجب پهنا
چاپ گردیده بر اِتیکِتِ او
«وزن خالص:دوازده کیلو»
مرد، اول کمی تحیّر کرد
بعد از آن با خودش تفکر کرد
که زبانی چنین دراز و قشنگ
با چنین جلوه و طراوت و رنگ
نیست قطعاً زبان پیزوری
مال یک آدمِ همین جوری
آن زمانی که ملتزِم بوده
مال یک آدمِ مُهم بوده
باعث انفعالِ او شده است
صاحبش بی خیالِ او شده است
شاید اصلاً کنار این جاده
شده دولّا ،زبانش افتاده
چه بسا بوده این زبان، بی حال
رفته سمتِ زبان دیجیتال
کرده شاید زبان تازه،خرید
یا درآورده یک زبان جدید
...
الغرض، نیم ساعتی، آن مرد
چانه خاراند و هِی تفکّر کرد
دید فکرش خراب و مغلوط است
گفت: «اصلاً به من چه مربوط است؟»
علیمحمد مودب، شاعر و مدیرمسئول موسسه شهرستان ادب، غزلی در استقبال ماه محرم خواند که به شرح زیر است:
به خون غلتیده جانی تشنه تا جانان ما باشد
که داغش تا قیامت آتشی در جان ما باشد
سری گردن کشید از مرگ، قدر نیزهای روزی
که نامش آفتاب جان سرگردان ما باشد
لبش بر نیزه قرآن خواند تا ثقلین جمع آیند
لبش بر نیزه قرآن خواند تا قرآن ما باشد
چراغ چشمهایش زیر نعل اسبها می سوخت
که مصباح الهدای دیده حیران ما باشد
کنون ننگ است ما را تا به محشر، مرگ در بستر
حسین آمد به سوی کوفه تا مهمان ما باشد
همچنین مصطفی محدثی خراسانی شعری خواند که در زیر آمده است:
عقل اگر راهزن کوچه دیدار نبود
تا کنارتو مرا فاصله بسیار نبود
لیلی این سوی به خواب است و در آنسو مجنون
عشق در هیچ زمان این همه بیکار نبود
روز وصل ار به طوافت دورانی می کرد
درفراق تو چنین حال زمین زار نبود
اختیار پر و پرواز، در آفاق قفس
اختیاریست که جز آن روی اجبار نبود
حسن در پرده به از جلوه در آیینه زنگ
وجه یوسف کف بازار و خریدار نبود
بیقرارانه رسیدی و پریشان چون باد
ورنه ما را به تسلای تو اصرار نبود
شبنم فرضی زاده، شاعر اردبیلی، نیز شعری به زبان ترکی خواند.
سیده کبری موسوی قهفرخی دیگر بانوی شاعری بود که به شعرخوانی پرداخت. شعر وی را در زیر می خوانید.
هر رعد و برقی مژده ی باران نخواهد داد
لبخند تو اوضاع را سامان نخواهد داد
طوفان بی گاهی که از سمت تو می آید
مهلت به قایق های سرگردان نخواهد داد
پیک سپیدی و به قصد جنگ می آیی!
بهمن امان نامه به کوهستان نخواهد داد
این زن که می پنداشتی یک ساقه ترد است
تا مرگ از پا در نیاید جان نخواهد داد
هر چند از یک کیسه در ما بذر پاشیدند
خاک من و تو حاصل یکسان نخواهد داد
غم های کوچک در خور دل های ناچیزند
اندوه ما را هیچ کس پایان نخواهد داد
مرتضی امیری اسفندقه، شاعر آیینی کشورمان، نیز با بیان اینکه چهلم مرحوم استاد غلامرضا شکوهی شاعر نامآور عرصه ادبیات معاصر با شعرهای بسیار خوب در حوزه عاشقانه، اجتماعی و همچنین اشعار اهل بیتی و مذهبی و آیینی، به تازگی گذشت، اظهار کرد: من درس زندگی از استاد شکوهی آموخته بودم. اما ایشان به طرز شگفت انگیزی به من درس مرگ داد. چرا که دست در دستم و در کنار هم قدم می زدیم و ایشان دار فانی را وداع گفت.
وی شعری را که برای مرحوم شکوهی سروده بود خواند که بخشی از آن به شرح زیر است:
می سوخت شعله شعله با روح چشم در چشم
می رفت پله پله، با مرگ دست در دست
می خواست تا نیفتد از پا، ولی نشد، اما نه، شد
به گرمی از پا نشست و ننشست
مرگش گرفت ناگاه، از آسمان نشانه
افتاد روی زانو، چون تیر از کمان جست
زیر درخت افتاد، خواب خوش ابد را
دیدن نداشت دنیا، چشم از جهان فرو بست
محمدحسین نعمتی دیگر شاعری بود که به شعرخوانی پرداخت. بخشی از شعر وی را در زیر می خوانید:
در وصف سخن گفتن از عشق روا نیست
گر هست تو را طاقت این غصه مرا نیست
چشمم شده بارانی و گیسو در باد
یک لحظه بمان بهتر از این آب و هوا نیست
یک خانه پر از مهر به روی تو گشوده است
در شهر که یک پنجره هم سمت تو وا نیست
سجاد سامانی شاعر جوان حاضر در این محفل نیز غزلی خواند که در زیر آمده است:
به رقم سیلی امواج، صخره وار بایست
در این مقابله چون کوه استوار بایست
خلاف گوشه نشینان و عافیت طلبان
تو در میانه میدان کارزار بایست
نه مثل قایق فرسوده ایی کناره بگیر
نه مثل طفل هراسیده ایی کنار بایست
در این زمانه بدنام ناجوانمردی
به نام نامی مردان روزگار بایست
این مراسم بر عهده موسسه سپهر سوره هنر و با اجرای قادر طراوت پور شاعر و دبیر این سلسله برنامهها بود.