بازدید کننده محترم ، عملیات ثبت اثر شما در حال انجام میباشد ، ممکن است به دلیل حجم فایل شما کمی ارسال فایلها زمان بگیرد لطفا تا دریافت کد پیگیری صبر نمایید.

مرحوم آيت‌الله بهجتی (شفق) در نگاه «سيد ابوالقاسم حسينی ژرفا»

تاریخ ارسال : 1391/08/01

«سيد ابوالقاسم حسينی ژرفا» شاعر آيينی كشورمان، در گفت‌وگويی مفصل به بررسی شخصيت مرحوم آيت‌الله بهجتی (شفق) و جايگاه ادبی او در حوزه‌های علمی پرداخته است. متن زير مشروح اين گفت‌و‌گو است.
دهه‌ی پنجاه را بايد از اثرگذارترين دوره‌های تحول فرهنگی در مجموعه‌ی سده‌ی معاصر دانست، زيرا اين دهه برآمده و متراكم شده‌ی‌ حضور آدم‌هايی بوده است كه تجارب تلخ و شيرين پس از مشروطه را گذرانده؛ كودتا را ديده بودند و ماجرای 15 خرداد را از سرگذرانده بودند و كم و بيش از گير ساواك نجات پيدا كرده و فرصتی يافته بودند تا از مجموعه‌ی آن چه را كه آن زمان فكر می‌كردند در مسير حركت انقلابی و بعضاً اسلامی مؤثر و كارساز است، به ثمر برسانند.
در حوزه‌های علميه عين اين ماجرا اتفاق افتاد؛ يعنی در دهه‌ی 50 مجموعه‌ی اين نيروها به شكوفايی رسيد و آدم‌هايی در عرصه‌های گوناگون رخ نمودند كه شايد تاريخ دست‌كم ادبی- فرهنگی حوزه‌های علمی برخود نديده بود، از جمله در مقوله‌ی ادبيات و هنر چهره‌هايی شكفته شدند، چهره هايی در حوزه، ‌كرسی ادبيات و هنر را گستردند كه الان ما بعداز قريب چهل سال وقتی نگاه می‌كنيم باورمان نمی‌شود كه مدرسه‌ای بوده باشد به نام مدرسه‌ی شهيد حقانی و كسانی جرأت كرده باشند به زعامت جناب شهيد بهشتی حرف از متد در حوزه زده باشند، آن زمان (الان هم حتی كم‌تر می‌توان از اين حرف‌ها زد) با اين متد، متن تدوين كرده باشند؛ درس امروزی را وارد حوزه كرده باشند؛ سيستم آموزش رسمی جديد، گزينش، نمره‌دهی و از اين جور كارها و در اين ميان ادبيات را كه (كه حوزه نمی‌شناخت يا كم می‌شناخت) وارد حوزه كرده باشند، تقريباً می‌توان گفت، جناب بهجتی شفق (خدايش رحمت كناد) به نوعی بنيانگذار آيين نويسندگی و نگارش (امروزی‌ها می گويند،درس انشا) و اين گرايش امروزی به نويسندگی، نگارش، ويرايش و ساحت‌های پيرامونی در حوزه‌ی قم بود و طبعاً می‌توان گفت در حوزه‌ی ايران، چرا كه شايد مشهدی‌ها هم به يك معنا بعداً تحت تأثير اين جور گرايش، به اين ساحت‌ها بيش‌تر وارد شدند، گرچه جناب استاد «محمدرضا حكيمی» به عنوان يك استوانه‌ی شاخص اين حركت، از مشهد پيش‌تر برخاسته بود، اما به اين شكل كه در مدرسه‌ی شهيد حقانی جناب بهجتی به ياری شهيد بهشتی به اين كار دامن زد؛ در مشهد هم انجام نپذيرفته بود. با اين مقدمه می‌خواهم عرض كنم كه امروز جريان فرهنگی ادبی هنری و البته به طور مشخص و درونه‌ی جريان شعری تا حد بسيار زيادی مديون مرحوم شفق است، دست كم از اين جهت كه مرحوم بهجتی اين نوع نگاه را به حوزه به صورت سيستمی وارد كرد، گرچه نه خود او ادعا داشت و نه منتقدين ادبی درباره‌ی او ادعا دارند و نه‌حتی دوست‌داران و شيفتگان و هواداران ايشان ادعا دارند و نه اصولاً می‌توان چنين ادعايی را توقع و انتظار داشت كه شاعر بزرگی بوده باشد، ما اصولاً در تاريخ ادبيات و حوزه‌های علمی شاعر بزرگ نداشته‌ايم و به احتمال قريب به يقين هيچ وقت هم شاعر بزرگ نخواهيم داشت.
علت آن هم اين است كه اساساً جريان حركت علمی فرهنگی در حوزه يك جريان متن محور و درس محور است، نه يك جريان ذهن محور، يعنی سياليت در حركت علمی حوزه‌های علميه خيلی شرط نيست و خيلی هم پيش‌نياز و پيش‌بينی شده نيست، بلكه عمدتاً مبنا متنی است كه شما با آن درگيريد؛ در دوره‌ای كه مكاسب می‌خوانيد، همه‌ی زندگی شما نوع بيان مرحوم شيخ در مكاسب است. وقتی داريد «كفايه» می‌خوانيد اصلاً قيافه‌تان كفايه‌ای می‌شود! وقتی هم كه داريد «جامع‌المقدمات» می‌خوانيد همين طور؛ زبان به شدت خودش را در چنين جرياناتی انتقال می‌دهد ومن آرزوی روزی را دارم كه جريان‌های فكری ـ فرهنگی حوزه ديگر، جريانات درس محور و متن محور نباشد، بلكه كسی كه دارد فقه می‌خواند، واقعاً فقه بخواند و نه مكاسب. مكاسب بايد مجموعه‌ای از كلمات باشد. حالا هر كتابی كه هست، تهذيبی از مكاسب خواهد بود. رمز موفقيت علمی در بسياری از جوامع اين است كه مضمون خود، موضوع محور قرار می‌گيرد؛ آن وقت كتاب فقط واقعاً يك ابزار است، يك رهگذر است. در حوزه اين گونه نيست، البته ياد كنم كه خود اين كه در حوزه متن محوری داشته‌ايم، بركاتی داشته اما به نظر من بركاتش كم‌تر از برخی مضارش است كه يكی از آن مضرات بزرگ برای ما دست كم اهل هنر و فرهنگ اين است كه ادبيات، هنر و حتی فرهنگ به معنای عام در يك جريان متن محور رشد نمی كند، يعنی شما مادامی كه داريد رسايل می خوانيد، نمی‌توانيد زبانتان را حتی ذهنتان را از قيد اين گونه حرف زدن، اين اطوار و اين احوال آزاد كنيد. بدتر از اين وقتی وارد جامعه می‌شويد، نمی‌توانيد با مردم به زبان خودشان سخن بگوييد. وقتی كه صد نفر حرف بزنند و از بين صدتا يكی آخوند باشد، اگر شما پشت‌تان به ديوار باشد و آن‌ها را نبينيد، شما از صدا می‌توانيد تشخيص بدهيد كدام يك آخوند است و اين بسيار بسيار ضربه‌ی تاريخی و عظيمی زده است به جريان‌روحانيت در اين نيم قرن اخير. بله تا قبل از اين نيم قرن اقتضائات ديگری در جامعه بود ولی در اين نيم قرن روحانيت با اين زبان نمی‌تواند رشد كند، نمی‌تواند پيشرفت كند؛ اين توضيحات را برای اين می‌دهم تا بگويم بهجتی چه قدر بزرگ است. نه برای اين كه بگويم احياناً شاعر بزرگی نبوده. می‌خواهم بگويم در بستر حوزه اگر كسی بخواهد يك شاعر خيلی اوج‌مند و چكادين بشود تقريباً امكان ندارد (اگر حوزه‌ای باشد). اگرنه، اگر يك دمی خواسته باشد در حوزه زده باشد و فقط مسمّای حوزه بر او صدق بكند، خوب ممكن است ولی كسی كه در فضای طلبگی زيست می‌كند و به قول خودشان زیّ طلبگی دارد، بسيار سخت است كه بتواند يك نقاش موفق، يك شاعر موفق، يا يك رمان نويس موفق بشود.(موفق كه می‌گوييم به معنای اوجی).
يعنی مرحوم شفق اين اهتمام را داشته‌اند كه از متن محوری به اصطلاح فاصله بگيرد و يا ايده‌ی ديگری را درحوزه پيگير باشد؟
*حتماً. هم مرحوم شفق و هم بزرگانی كه در آن زمان به فكر تأسيس مدرسه‌ی شهيد حقانی افتادند با محوريت شهيد بهشتی و آقايان ديگر مانند آقای خرّم‌آبادی، آقای خرازی و كسان ديگر، اين‌ها همگی مخصوصاً زيرسايه‌ی آموزه‌های امام خمينی به يك ذهنيتی رسيده بودند كه در آن ذهنيت نه می‌خواستند ميراث سنتی حوزه را نفی كنند و نه می‌توانستند وضع موجود را تاب بياورند؛ دوران آن بزرگواران دقيقاً شبيه دوره‌ای است كه الان من و امثال من داريم با آن دست و پنجه نرم می‌كنيم و دست به گريبانيم؛ من الان می‌فهمم كه آن بزرگواران در آن دوران چه سختی‌هايی را پشت سر گذاشتند؛ مخصوصاً برای آن‌ها. مثلاً جناب بهجتی آن وقت جوان‌تر از الانِ من بود و طبعاً تجربه‌های متراكم كم‌تری را هم پشت سرگذاشته بودند. الان هم ما ميان ميراثی كه از پيش به حوزه‌های علمی ما رسيده و آن چه كه واقعاً احساس می‌كنيم، نياز امروز جامعه‌ی دينی است به شدت معلّق هستيم و در اين تعليق انتخاب يك راه خيلی سخت است؛ انتخاب راهی كه همه چيز را به هم نريزد، ارزش‌ها را نشكند، نُرم‌شِكَن نباشد و از طرفی هم واقعاً فضاهای نو و اصلاحی را به درستی بتواند ايجاد كند؛ من می‌توانم اين گونه خلاصه كنم ‌كه امثال آقای بهجتی يك نوع اصلاح‌گرايی نَرم را آغاز كردند و بخش ادبی- ‌فرهنگی اين اصلاح نَرم، عمدتاً به دست آقای بهجتی در قم و جناب حكيمی در مشهد صورت گرفت.
ادبيات به معنای امروزی را آن‌ها درحوزه جا انداختند، در زمانی كه كسی باورش نمی شد، درس برای ‌اين ماده گذاشتند، نمره گذاشتند و اهتمام كردند. اين از بُعد خدمت نهادينه‌ای كه جناب آقای بهجتی به مجموعه‌ی تاريخ حوزه‌های علمی كرد و به عبارت روشن‌تر و بی‌شائبه اگر در اين سی سال پس از انقلاب در حوزه گامی در مسير تكاپوی ادبی- فرهنگی برداشته شده عمدتاً مرهون آن تلاش‌هاست. اگر آن زيرسازی‌ها نبود، ما امروز اين قدم‌ها را نمی‌توانستيم با اين جرأت و سرعت برداريم.
اما بُعد ديگری كه در زندگی و انديشه‌ی ايشان بايد مطرح كرد و غفلت از آن موجب خسارت است اين است كه از لحاظ فكری اين آدم‌ها به يك باورهايی رسيده بودند، اين باور به نظر من، بعد از انقلاب يا ديگر پيدا نشد، يا خيلی خيلی كم رنگ‌تر از آن است و من هميشه تأسف می‌خورم كه چرا اين بخش از وجود آدم‌هايی مثل شفق دراين سی سال، هم كم بدان پرداخته شده و هم كم كسانی در اين مسير تربيت شدند، به عبارت روشن‌تر بيش تر از اين تأسف می‌خورم كه چرا اين فرصت برای مرحوم شفق پيدا نشد كه در بيست و هفت، هشت سال منتهی به فوت ايشان بتوانند شاگردانی را آن طور كه بايد تربيت كنند؛ رفتن به فضای مسئوليت‌های اجتماعی- سياسی و كارهايی مثل امام جمعه بودن و كارهای پيرامونی و اين مسائل به نظر من توان اين بزرگواران را سوخت، البته آن‌ها درموضع خود خدماتی كردند. همين كه الان در مورد استاد جناب آقای محدثی هم صادق است، ما بايد ياد بگيريم راهی را كه اروپايی‌ها برای آن هزينه‌های سنگين پرداختند و به آن رسيدند، ما نبايد آن قدر هزينه بپردازيم تا برسيم. راه تخصيص و تخصص را كه اروپايی‌ها به درستی طی كردند، ما بايد طی كنيم.
يعنی اگر جناب «بهجتی شفق»، جناب آقای «محدثی» و خدا رحمت كند مرحوم «علی صفايی» در حوزه‌ها گل می‌كنند كه ادبيات بلدند، رمان بلدند، شعر خوانده‌اند، خودشان دست به هنر دارند، اين آدم بايد وقف شود برای پرورش و تربيت بيست، سی نفر در بيست، سی سال. و بعد اميد آن برود كه اين بيست، سی نفر منتشر شوند تا ما در اين حوزه‌ها بعد ازصد سال دو، سه تا اديب‌‌چی خوب داشته باشيم.
اين اتفاق نمی افتد چون جناب بهجتی شفق كه رسيده است به مرز پختگی، آن تجربه‌ی پيش از انقلاب را در ادبيات و هنر حوزه طی كرده، خودش هم شاعری است بالاخره بالاتراز حد متوسط، و تجارب ارزشمندی و باورهای عميق را داشته است، ديگر نمی‌تواند اين باورها را منتقل كند و اصولاً در جايی حاضر می‌شود كه قطعاً در آن جا آدم‌های خوب ديگری هم می‌توانند بروند سنگر را پُر كنند.
امامت جمعه و جماعت و امثال اين‌ها كار شريفی است اما خيلی‌ها می توانند آن را انجام دهند و مسند ادب و فرهنگ و هنر مسندی است كه خيلی‌ها نمی توانند آن را پر كنند و اگر كسی خودش برای خودش هزينه كرده يا حوزه و جامعه برای او هزينه كرده، بايد در اين مسند بماند.

حالا نكته‌ی قابل طرح اين است آيا چنين شخصيت‌هايی خودشان انتخاب می‌كنند؟ و برای حوزه وجايگاه درس حوزوی بيش از ادبيات ارزش قايل‌اند و نمی‌خواهند از آن فضا جدا شوند يا شرايط اين مقتضا را ايجاد می‌كند، مرحوم شفق می‌توانست انتخاب كنند در حوزه‌ی ادبيات وقت بيشتری بگذارند و يك شاعر توانمند (شاعری كه در اوج است) باشد يا حس مسئوليت و حس تعهد و امثال آن باعث می‌‌شود كه بخش اجرايی و علمی قضيه را بپذيرد و اين طرف كفه‌اش سبك‌تر شود. آيا بحث انتخاب است؟ منظور شما همين است؟
*دو بحث وجود دارد، اين كه من هنرمند بزرگ و برجسته ای بشوم يا نشوم يك بحث است، اين كه اين راه را به طور تخصيصی و تخصصی ادامه دهم بحث ديگری است. يعنی من هم چنان كه دقايقی پيش عرض كردم، خيلی شجاعانه اعتراف می‌كنم كه ما درحوزه‌های علمی نمی‌توانيم هنرمند برجسته در قياس با ساحت‌های بيرون حوزه داشته باشيم، علتش را هم گفتم، كسی كه می رود فيلم‌نامه‌نويسی در بيرون حوزه، ذهن و زبان تخصصی را طی می‌كند و هر روز با بيست تا فيلم‌ساز و تهيه‌كننده و ... درگير می‌شود. طبيعی است كه او زبانش برای آن منطقه و قلمرو پرورش می‌يابد؛ اما يك آدم حوزه‌ای اگر روزی سه ساعت هم فيلم‌نامه بخواند، در يك فضای ديگری زندگی می‌كند. پس اين بحث را تفكيك كنيم. به اعتقاد من اديب حوزه‌ای و هنرمند حوزه‌ای چه بخواهد و چه نخواهد فضای حوزه فضايی نيست كه او بتواند در قياس بافضاهای ديگر، يك هنرمند خيلی برجسته و بزرگ شود.
ما نويسنده‌ای داريم كه در اداره‌ی بهداشت كار می‌كند، نويسنده‌ای كه در بانك كار می‌كند، چه طور آن فضا برايشان آن محدوديت را ايجاد نمی‌كند؟ يك نفر كه در اداره‌ی آمار است با يك كار صد در صد مكانيكی و خشك سرو كار دارد، چه طور ذهنش بسته نمی‌شود؟
*علتش اين است كه مثلاً هوشنگ مرادی كرمانی در اداره‌ی بهداشت، فضا احاطه‌اش نمی‌كند، او می‌رود آن جا پشت ميز می نشيند و احياناً چهاربرگه را امضا می‌كند؛ چهار كار اجرايی را انجام می‌دهد و فضايی برايش ايجاد نمی‌شود، در بانك هم همين طور است، با اين كه بانك هم تمثيلی شده است برای رسميت، اما بانك هم به شما فضا نمی‌دهد، شما می‌روی محل كار، مهرهايت را می‌زنی، كارهايت را انجام می‌دهی. ساعت دو و سه كه بازمی‌‌گردی، آدم خودت هستی، حالا چرا اين را می‌گويم؟ به جهت اين كه شما دربانك كه نشسته‌ای، پشت باجه مثل بزرگانی كه بوده‌اند، مرحوم شهريار، مرحوم نصرالله مردانی و... در بانك كه كارت را انجام می‌دهی می‌توانی شاعرانه فكر كنی و اين اتفاق افتاده، خيلی‌ها پشت باجه‌ی بانك شعرشان را گفته‌اند، يا دست كم مطلع شعرشان را گفته‌اند، اما شما در فضای حوزه امكان ندارد كه بتوانی انديشه‌های شاعرانه‌ات را با خود حمل كنی، چون آن جا فضا است، بانك يك مكان است، كارگاه ساختمانی يك مكان است اما فضا نيست، اتمسفر نيست، حوزه اتمسفر دارد. حتی دانشگاه هم در كشور اتمسفر ندارد، يك زمانی داشت، الان دانشگاه هم اتمسفر ندارد. يك مكان است. اما حوزه يكی از خوبی‌هايش( كه البته اين خوبی چون كنترل نشده است بدی‌هايی را به ارمغان می آورد) اين است كه اتمسفر دارد، برای همين است كه اگر شما كه حتی يك بار هم وارد حوزه نشده باشی و با حوزه آشنايی نداشته باشی اگر بدون پيش داوری وارد مدرسه‌ی فيضيه شوی، ناگهان و ناخواسته مغناطيسی شما را فرا می‌گيرد، اما شما وارد صدتا بانك بشوی مغناطيسی در كار نيست. ممكن است مثلاً زيبايی سقفش شما را جذب كند، اما وقتی بيرون می‌آيی كنده می‌شوی،ولی وقتی شما وقتی وارد مدرسه‌ی فيضيه می‌شوی با ديدن دو حجره و دو طلبه بدون اين كه خودت بخواهی وارد يك نوستالژی خاصی می‌شوی، به هر حال حسی آن جا جاری است. ما به آن حس می‌گوييم «اتمسفر حوزه».
اين يك نكته كه تفكيك كنيم و كنار بگذاريم. بعد بخش دوم فرمايش حضرتعالی اين است كه حالا اين آدم می‌خواهد تخصيصی و تخصصی برود جلو. يعنی شده است جواد محدثی، شده است ژرفا، شده است استاد بهجتی شفق. بيست و چند سال از عمرش را در حوزه صرف كرده است. حالا می‌خواهد هم در حوزه بماند و هم كار ادبيات و فرهنگ را جدی ادامه دهد، اين چه قدر ممكن است؟ ممكن اما به غايت سخت است، علتش هم اين است كه انتظار حوزه از روحانی يك انتظار تعريف شده‌ای است. انتظار جامعه هم متأسفانه از روحانی انتظار تعريف شده‌ای است و او خيلی جای انقباض و انبساط و جابه جايی ندارد. مثلاً از من می‌خواهند كه بر منبر بروم، از من می‌خواهند كه خطبه بخوانم، از من می‌خواهند كه وجوهاتشان را دست گردان و احياناً بعضی كارهای ديگر بكنم و...
حالا من می‌گويم تربيتم، خلق و خو و آن چه آموخته‌ام، به درد آن چه كه شما می‌خواهيد نمی‌خورد، می‌گويند پس اگر نمی‌خورد، تو چه آخوندی هستی؟ اين مشكلی است كه سبب می‌شود بعضی از دوستان خيلی ارجمند ما بروند امام جماعت شوند، در حالی كه امام جماعت برای آن‌ها به نظر من اگر نگوييم ناروا و حرام است دست كم مكروه است. خب او بايد بنشيند شاگرد تربيت بكند. بايد بنشيند انديشه كند و توليد فكر كند، به ادبيات و هنر بينديشد، اما متأسفانه هم از لحاظ معيشتی و هم از لحاظ وضعيت جايگاهی، هم از لحاظ انتظار، توقع و كاركرد، كميسيون حوزه‌ی ما اين تاب و تحمل را ندارد كه يك نفر آخوند بماند(مخصوصاً معمم) و مثل من زندگی كند؛ يعنی در فضای شعر باشد و او را آدمی می‌دانند كه خود را به حوزه بسته است، به اين جا كه می‌رسيم، حوزوی ناچار می‌شود كارهايی را بكند كه خيلی باب دلش نيست اما باب وظايف روحانيتی اوست. مشكل كار همين جاست.
اين كه من اين همه تقدير و تقديس از كسانی مثل مرحوم «بهجتی شفق»می‌كنم، يك جهتش اين است كه توانسته‌اند، خصوصاً در آن فضا كه دقيق به خاطر دارم كه واقعاًً روحانی جرئت نداشت، روزنامه بخواند. يك بار به چشم خودم ديدم كه روحانی روزنامه خريد و خيلی سريع در جيبش گذاشت و دور و اطراف را هم نگاه كرد كه يك وقت كسی نبيند او روزنامه می‌خرد. خب در چنين فضايی حرف از ادبيات، شعر، و بعد شعر نو! در بعضی از نمونه‌های شعر ايشان درست است.
با اجازه‌تان وارد مرحله‌ی سوم بحث شويم و آن اين است كه بهجتی يك شاعر صددرصد سنتی هم خوشبختانه نبود، يعنی ما يك وقت می‌گوييم شعر و منظورمان شعر مرحوم كمپانی است و ديگرانی كه در حوزه به عنوان نمادهای شعر مطرح‌اند، درست است آن شعر در جای خود ارزش دارد ولی امروز به آن شعراطلاق نمی‌شود، مرحوم بهجتی توانسته بود فضاهای نو ادبيات و هنر رابشناسد، همه را مطالعه كرده بود، حتی تا اين اواخر هم درگير بود، همين كه آشنايی من با ايشان در كنگره‌ها بود. اين كه كسی حتی در دوران مريض حالی‌اش با جوان‌ها ارتباط برقرار كند و در كنگره‌ها باشد يا جناب بهجتی از اردكان برود مشهد يا شيراز شعر بخواند، اين كه برايش موضوعيت ندارد.
برای او قطعاً موضوعيتش اين است كه می‌خواهد در فضا قرار بگيرد و اين جنبه‌ها در وجود او و امثال او واقعاً ستودنی است، حتی شايد همين اواخر نزديك به وفات‌شان حضورشان را در جشنواره‌ها شاهد بوديم. از اين جا می‌خواهم منتقل شوم به اين كه آقای بهجتی يك اثر ديگر هم در جريان فرهنگ و ادب ما بيرون حوزه گذاشت و آن اين بود كه نوع نگاه به روحانی و روحانيت را كسانی چون مرحوم شفق، مرحوم «محمد‌تقی جعفری» و حكيمی شكستند، تلقی سنتی از روحانيت (كه هنوز هم اين تلقی متأسفانه وجود دارد) اين است كه آدمی تا شما را ببيند، بگويد. «صبحكم الله بالخير و علی ای حال» و از اين تعابير يا اگر می‌خواهد شعر بگويد، يك تعدادی اصطلاحات و تعابير كلاسيك را كنار هم بگذارد و حتماً هم از ائمه نام ببرد و اگر هم می‌خواهد از ائمه حرف بزند از نمادهای خاصی حرف بزند، اين تلقی از روحانيت دو آفت خيلی بزرگ دارد، يكی اين كه مردم را درباره‌ی روحانی به يك قضاوت محدود رسانده و ديگر اين كه دست خود روحانی را خيلی بسته است؛ يعنی وقتی روحانی حرف روز بزند و درد روز داشته باشد، چه خود حوزه و روحانيت و چه خود مردم به او نگاه قشنگی ندارند، مثلاً می‌گويند اين آخوند نماست. (مثلاً می‌گويند اين آخوندی است كه سبيلش كج درآمده). و اين خيلی بد است.
جناب بهجتی و كسانی مثل او، من و جناب «محمد‌تقی جعفری» در مجموعه‌ی كلان، مسئله‌ی فرهنگ و شعر كاری كردند كه بخشی از اين باور غلط شكسته شد؛ يعنی اين تصور نسبتاً جا افتاد كه كسی می‌تواند روحانی باشد، خوب درس خوانده باشد؛ اهل تدريس باشد، شعر خوب بخواند، شعر متوسط رو به بالا داشته باشد، با رمان آشنا باشد، با ادبيات روز آشنا باشد. حضور آقای بهجتی در جشنواره‌ها و كنگره‌ها و نوع حتی مماشات و مدارايی كه با شعرا و اهل ادب داشت كه تقريباً همه از او خاطره‌ی خوشی دارند، اين‌ها سبب شد كه روحانيت قدری در جريان ادبيات و شعر بتواند حضور يابد وگرنه، اگر ما سالی صدتا شاعر و نويسنده‌ی نسبتاً خوب در اين حوزه پرورش بدهيم و اين‌ها در اين حوزه بمانند كار مثبتی نكرده‌ايم، اين‌ها بايد بتوانند جريان پيدا كنند به نحوی كه بعدها گفته شود حوزه حضوری ادبی- فرهنگی در اجتماع دارد، آقای بهجتی اين كمك بزرگ را به اعتقاد من انجام داد.
از پيشگامان اين جريان‌آفرينی در جامعه‌ی ما بود كه باورشان در ساحت‌های فرهنگی، هنری، ادبی درباره‌ی حوزه (نمی‌گويم درست شود بلكه) اندكی ترميم شود، باز اين بخش را هم ما الان مديون ايشان هستيم، نكته‌ی ديگر اين كه از باب شخصيتی، از باب فرهنگی و از باب اخلاقی، جناب شفق الگو و نمونه بود.
شما خودتان ارتباط نزديكی با ايشان داشتيد؟
نه، نه من و نه نسل من، چون ايشان ديگر در قم نمی‌زيستند كه ما بتوانيم خدمت ايشان برسيم و محضر ايشان را به معنای درك محضر درك كنيم. من و نسل من ارتباطمان به جهت حضور در مجامع ادبی و فرهنگی بود، ايشان را در همين مجامع ديده‌ايم، من از كسانی نبودم كه يا از لحاظ خانوادگی يا از لحاظ شاگردی با ايشان محشور و مأنوس بوده باشم، بعض اين حرف‌ها را هم اگر می‌زنم، به همين دليل مأنوس نبودن است كه باعث شده من از دور بهتر بتوانم راجع به بعضی از ابعاد وجودی ايشان قضاوت كنم، كسانی كه خيلی به يك شخصيت نزديك می‌شوند، از ميدان‌های مغناطيسی او غافل می‌مانند و به عكس من و امثال من در بعد بعضی از مسائل شخصيتی ايشان كم‌تر می‌توانيم اظهارنظر كنيم، چون از نزديك نبوده‌ايم و نديده‌ايم. اين قضيه دارای هر دو وجه هست ولی آن مقداری كه نمود داشت اين است كه واقعاًً يك شخصيت زاهدانه‌ در عين حال پويا داشت. زهدی كه در بزرگواران حوزوی ما ديده می‌شود و می‌شده عموماً يك زهد خنثی است، زهد انزواگراست اما زهد جناب شفق يك زهد پويا بود، يعنی او اين جور نبود كه يك گوشه‌ی مجلس بنشينند و كز بكنند مثل بعضی دوستان. زهد ايشان يك زهد اجتماعی متحول و جاری بود. فی‌المثل در منطقه‌ی سالاريه‌ی قم مسجدی است به نام مسجدالنبی كه يكی از كانون‌های فرهنگی قم در دوران پس از انقلاب بوده. البته الان ديگر آن توفيق سی سال پيش را ندارند ولی هنوز هم جريان محكم و خوبی است. يك كانون فرهنگی در آن مسجد بود كه بی‌نهايت بچه‌های خوب و محكمی از لحاظ فرهنگی و اخلاقی تحويل داد.
جناب شفق در آن جا خيلی كمك می‌كرد و با بچه‌ها ارتباط قوی داشت و به شدت با آن‌ها مأنوس بود، حتی در جلسات ادبی كه ما شاهد بوديم حضورشان يك حضور اثرگذار بود و من باز هم اين را از ويژگی‌های خوب يك آدم می‌دانم، ممكن است كسی خيلی زاهد باشد اما زهدش بيش‌تر برای خودش مفيد باشد، اما جناب شفق آن وزانتش، متانتش و صفات بزرگوارانه‌ی روحی‌اش سبب نمی‌شد تا از مخاطب خودش دور شود و از اجتماع و محيط خودش فاصله گيرد، البته من به جهت اين كه هم در منطقه‌ی ايشان و شهر ايشان نبوده‌ام و هم درون حوزه افتخار شاگردی مستقيم ايشان را نداشته‌ام درباره‌ی بسياری از جنبه‌های شخصی و خصوصيت‌های شخصيتی ايشان قاعدتاً نمی‌توانم صحبت كنم.
شما در بين صحبت‌هاتان از چندين شخصيت نام برديد كه در حوزه‌ی ادبيات بوده‌اند و در عين حال حوزوی بوده‌اند مثلاً آقای محدثی و آقای صفايی. فكر می كنيد شخص ديگری هم هست كه از قلم افتاده باشد كه اسم و نام ايشان را كم‌تر شنيده باشيم؟ و در اين زمينه‌ها فعاليت داشته باشد؟
*من اول كلّی جواب بدهم، يكی از ويژگی‌های منحصر به فرد حوزه اين است كه آدم‌ها در آن ديده نمی‌شوند، مگر اين كه در فقه و اصول جريان پيدا كند، نه حتی در معقول، حتی در عرفان و در فلسفه. نوعاً اين آدم‌ها را بعد از مرگشان آن هم با فاصله‌ای می‌شناسند، فقه و اصول قوت غالب حوزه است. اما اگر بگويم تا جايی كه من می‌دانم و ظاهراً درست است، نخستين تصحيح به درد بخور علمی كليله و دمنه در اين كشور مربوط به يك روحانی است، كم‌تر كسی باور می كند. نه روحانی به معنای زمان مشروطه‌ای (چون وقتی حرف از روحانی می‌زنيم، روحانی تا قبل از مشروطه و اوايل مشروطه يعنی درس خوانده) آقای «حسن زاده‌ی آملی» كسی بوده است كه بخش زيادی از عمرش را در ادبيات و شعر و هنر صرف كرده است و كليله و دمنه را در آن عهد تصحيح كرده است كه از تصحيح‌های معتبر و خوب به حساب می‌آيد (آقای ميرجعفری:«حتی از ترجمه‌ی نصرالله منشی دوباب بيشتر دارد») يا استاد «محمدرضا حكيمی» با تكاپويی كه در ادبيات و هنر داشته شايد با جرئت می‌توان گفت از غالب اساتيد مسلّم امروز دانشگاه بيشتر می‌داند، يا حضرت استاد «شفيعی‌كدكنی»(حفظه الله)آدمی‌ست كاملاً روحانی و مجتهد مسلّم، منتهی بعدها ايشان به تهران كه آمدند لباس را درآوردند. آقای حكيمی كاملاً بايد يك روحانی فرض شود منتهی ايشان ملبّس نيستند و يا در فضای حوزه زندگی نمی كند، در همان فضای علمی حوزه‌ی مشهد ايشان به سراغ ادبيات رفته‌اند. بخشی از اين شعرها يادگار دوران طلبگی ايشان است. الان يكی از اساتيد خيلی خوب دانشگاه تهران كه متأسفانه به دلايلی دانشگاه از وجودشان محروم است، به نام آقای دهقانی كه يك روحانی است و اصلاً زيست يك روحانی دارد، آدم بسيار ساده (ميرجعفری: من خودم با ايشان واحد درسی داشته ام)كه متأسفانه الان ايشان در قم در گوشه‌ای هستند و هيچ كس از ايشان خبر ندارد.
ما خودمان داريم تلاش می‌كنيم كه آيا می‌توانيم ايشان را پيدا كنيم؟ خيلی منزوی و اهل امساك است و دانشگاه هم خودش را از وجود ايشان محروم كرده است. نظير اين بزرگواران يا مثلاً جناب آقای «شيخ حسن عرفان» با مطالعات ادبی، بسيار آدم پرتلاشی است، آن كتاب «فرهنگ غلط‌های رايج» ايشان كتاب قابل‌اعتنايی است در حوزه‌های ادبی و يك روحانی است كاملاً هم با زيست روحانی. اما نظير اين اشخاص چون در حوزه ظهور و بروزی نمی‌توانند داشته باشند، جامعه هم چنان كه عرض كردم توقعش چيز ديگری است، معمولاً با خودشان و در خودشان زيست می‌كنند و در وقتی به مناسبتی ممكن است شناخته شوند و خيلی وقت‌ها هم اين مناسبت پيش نمی‌آيد و بعدها از آثار و افكار اين‌ها و يا از شاگردان‌شان ممكن است چيزهايی تراوش كند و بعد متوجه شوند كه آقايی روحانی هم بوده اما چه قدر در مطالعات ادبی موفق بوده است. حالا كه قصه به اين جا رسيد، بايد عرض كنم كه واقعاً در 15 سال اخير اصلاً جريان ادبيات وهنر در حوزه به شدت متحول شده است. يعنی ما رمان‌نويس خوب در حوزه داريم و نويسنده و شاعر خوب داريم، خوب البته همان طور كه عرض كردم هيچ وقت به قلّه‌،نخواهند رسيد.
تعداد زيادی از شاعران كه الان هم به عنوان چهره می‌شناسيم در دوره‌ای از زندگی‌شان طلبه بوده‌اند و بعد طلبگی را رها كرده‌اند، مثل آقای قزوه، مثل آقايان سعيدی كياسری و تركی و ... به نظرتان چرا چنين اتفاقی افتاده است؟يعنی انگار آمده‌اند اين جا و احساس كرده‌اند كه اگر قرار است شاعر باشند بايد اين لباس را بگذارند كنار. شايد تصور عموم اين باشد اما چون شما با اين موضوع بيش‌تر آشنا هستيد، بد نيست راجع به اين موضوع هم صحبت شود.
*بخشی از دليل برمی‌گردد به توضيحات قبل، اما يك بخش خيلی خاص آن كه حالا شما سر اين دردنامه را گشوديد، مربوط می‌شود ، حوزه يكی از معدود جاهايی در كل جهان خلقت است كه وقتی انسان می‌خواهد وارد آن شود با انديشه‌های به شدت پارادوكسيكال و متناقض وارد می‌شود، يعنی مثلاً كسی وارد حوزه می‌شود برای خوب شدن؛ به طوری كه وقتی نماز شب می‌خواند، جامدات در كنارش به اهتزاز دربيايند و هم برای اين كه دين را خوب بفهمد. حالا چرا اين‌ها با هم در تناقض‌اند؟ البته من الآن در آستانه‌ی 50 سالگی اين‌ها را می‌فهمم و بعد از 30 سال حضور در حوزه، من هم 20 سال پيش اين‌ها را نمی‌فهميدم چرا اين‌ها متناقض‌اند؟ به جهت اين كه شما بعد كه وارد حوزه می‌شويد می‌بينيد كه اصلاً حوزه را نيافريده‌اند برای اين كه وقتی شما نماز شب می‌خوانيد، اين جوری شويد. اتفاقاً شما اگر بنا باشد اين طور شويد، از خيلی راه‌های ديگر زودتر می‌رسيد. نمی‌گويم كه در حوزه نمی‌توان اين‌گونه شد اما راه‌های سهل‌الوصول‌تر هست تا انسان، انسان خوب و خوش قلبی بشود يا مثلاً برای فهم دين اگر آن معنايی كه مردم از شهيد مطهری می‌شناسند. می‌دانيد سيل عظيمی كه بعد از انقلاب به حوزه آمدند، برای اين بود كه شهيد مطهری شوند كه فكر می‌كنم يك نفر هم از اين بين مثل شهيد مطهری در نيامده است، چرا چون اصلاً حوزه شهيد مطهری نمی‌سازد، اگر می‌توانست بسازد كه در هشت صد سال حضور رسمی‌اش در ايران و نجف ساخته بود، شهيد مطهری از اين فقه و اصول بستر تاريخی حوزه خودش را تكان داد و وارد فضاهای ديگری شد، در زمانی كه كسی اهل نهج‌البلاغه خواندن نبود، بلند می‌شد از قم می‌رفت اصفهان تا درس نهج‌البلاغه خدمت آقا«سيد‌علی شيرازی» بگيرد.
حالا طرف وارد حوزه می‌شود با اين غايات چندگانه‌ی پارادوكسی دو سه سال می‌خواند و می‌بيند كه هيچ كدام آن‌ها به آن طوری كه دلش می‌خواست پيش نمی‌رود، دروس كه همگی فضای خاصی دارد و اسلام‌شناسی خيلی به آن معنا نيست، می‌خواست بتواند جواب خيلی‌ها را بدهد، اين كار را هم نمی‌تواند بكند. اين انتظارات سنتی از روحانيت (عقد خواندن و منبر رفتن و...) معمولاً طلبه‌ی جوان امروز زير بار اين موارد نمی‌رود، چند سال می‌گذرد گرما و حرارت روز اول می‌خوابد، عشق هم يواش يواش كم می‌شود. متأسفانه يك واقعياتی را هم می‌بيند و خيلی‌خيلی روشن است. می‌بيند كه طلاب هم حجره‌ای‌اش نماز صبح نمی‌خوانند و تا ساعت 7- 7:30 خواب‌اند. خيلی راحت می‌بيند او هم همان طور دولا راست می‌شود كه يك كاسب و كارگر معمولی يا مثلاً شب جمعه نه سوزی است و نه دعايی و نه حسی، اين واقعيات را هم می‌بيند و می‌رسد به يك تنش بسيار بسيار خرد‌كننده كه تا كسی آن را نكشيده باشد و نچشيده باشد، نمی‌فهمد چه می‌گويم. با خود می‌گويد اين كه وضع دنيا و اين وضع آخرت. اگر هم چنان در اين جا بمانم، نهايتاً بايد چشم بدوزم به شهريه‌ای و يا آب باريكه‌ای در ماه محرم. پس بروم دانشگاه را در كنار حوزه ادامه بدهم. تقريباً تمامی اين دوستان آقای دكتر تركی، آقای گودرزی، آقای صابر امامی، آقای صادق رحمانی و تمامی اين دوستان طلاب درجه‌ی يك اين حوزه بودند. حالا آقای قزوه برای طلبگی به قم نيامدند ايشان مدرسه‌ی عالی قضايی قبول شد و اين مدرسه سيستم بين طلبگی- دانشجويی داشت ولی دوستان ديگر همگی طلبه بودند و حجره داشتند در حوزه درس می‌خواندند. اين بزرگواران می‌روند دانشگاه شايد فرجی بشود. وقتی می روند آرام آرام می‌بينند كه بايد تكليف خود را يكسره كنند و برای يكسره كردن تكليف ساده‌ترين راه و عقلايی‌ترين راه اين است كه حوزه را كنار بگذارند، چون بنا به دلايل پيش گفته شما درحوزه همواره در يك تعليق به سر می‌بريد، يا بايد يك حوزه‌ای سنتی بشوی كه اين دوستان نمی‌خواهند بشوند و يا اگر بخواهند مقداری به ايشان فشار می‌آيد، به زن و بچه‌ات فشار می‌آيد و آينده‌ات تهديد می‌شود، به نظر من كسانی مثل دكتر تركی كه با آن در ارتباط هستم، واقعاً به يك معنا طلبه‌ی واقعی اين‌ها هستند، يعنی حتی بعدها هم كه دانشگاه رفتند، به صورت يك طلبه مشغول زندگی هستند و هم درس می‌خوانند و هم درس می‌دهند. الان استاد «شفيعی‌كدكنی» يك طلبه است كه درس می‌دهد يعنی هنوز هم به بچه‌های ليسانس هفته‌ای يكی دو روز هم شده درس می‌دهد كه اين كار را كم‌تر كسی می‌كند و هنوز هم با همان عشقی درس می‌دهد كه سابقاً داشته است، اين‌ها از مشخصات طلبگی است.
نكته‌ی ديگری كه فكر می‌كنيد مجهول مانده‌است را بيان كنيد.
*فرمود كه «فذكّرهم بایّام الله»، تصديق می‌كنم كه ایّام الله يك مصداق آن كسانی چون مرحوم بهجتی شفق هستند، اين‌ها بخشی از تاريخ حوزه را به دست گرفته، چرخاندند و باعث تداوم آن شدند و تذكر و ياد و يادآوری درباره‌ی اين بزرگواران عمدتاً حسنش در آن است كه به آن افكار و انديشه‌ها بپردازيم (جنبه های شخصيتی خيلی فانی است) اگر آدمی خيلی خوش اخلاق و مهربان است، اين‌ها جنبه‌های روی مطلب است. اين كه كسانی مثل مرحوم شفق چه طور به اين نوع تهذيب و به اين نوع شخصيت و اين نوع باور رسيدند، چه طور توانستند يك راه سخت را طی كنند، اين چيزی است كه به نظر من و همه‌ی حرفی كه می‌خواهم بزنم اين است كه حوزه‌های ما روی اين بخش بنشينند كار كنند. جشنواره‌ی «هنر آسمانی» بناست كه بالاخره بعد از نزديك به قريب دوسال وقفه‌ی مجدد چند ماه آينده برگزار شود. يعنی شكل تلطيف شده‌ی شعر و ادب حوزه، بخش زيادی از توان اين جشنواره و جشنواره‌های مشابه را با كارهايی درون حوزه واقعاً صرف اين بكنيم كه چه كار كنيم در اين روزگار با اين همه امكان و با اين همه نيرو و با اين همه سرمايه ده نفر مثل بهجتی شفق پرورش دهيم و البته تلاش كنيم كه طبيعتاً در اين روزگار توقع می‌رود از حيث فهم و شعور و فرهنگ ادبی و هنری به مراتب بالا برسيم، كما اين كه اگر امروز بهجتی شفق دوباره متولد می‌شد، قطعاً در اين قلمروها به نقطه‌های اوج مند‌تری می رسيد.

منبع: «در ساحت شفق» يادنامه‌ رحلت «آيت‌الله محمدحسين بهجتی»