بازدید کننده محترم ، عملیات ثبت اثر شما در حال انجام میباشد ، ممکن است به دلیل حجم فایل شما کمی ارسال فایلها زمان بگیرد لطفا تا دریافت کد پیگیری صبر نمایید.

نگاهی به نمایش «پاییز نگفته بود» : عشق و جاودانگی

تاریخ ارسال : 1391/07/30

رضا گشتاسب در اجرا هم همه چیز را ساده دیده است و با حداقل‌ها در ارائه طراحی صحنه و بازی‌ها بسنده کرده است. کمینه‌گرایی (مینی مالیسم) یک رکن اساسی در کارش شده تا آدم‌ها در آمد و شد بر صحنه این حس‌های غیر محسوس را تبدیل به محسوس‌ترین حس‌ها گردانند.

جهان مردگان و عالم مجردات کمی درکش برای ما دشوار است. نه اینکه بشود این عوالم را انکار کرد که همواره بشر به جهان پس از مرگ و یا بود و نبود ارواح و جن اندیشیده است. اثرات این عوالم هم قابل احساس است. اما پرداخت به آن در عرصه تئاتر خیلی سخت می‌نماید. چرا که تئاتر هنرِ عینی کردن و ساده کردن موقعیت‌ها و اندیشه‌هاست. اما در این دنیای قابل لمس و عینی گذاشتن عالم غیرمحسوس و تجریدی دور از ذهن است.
رضا گشتاسب از آن دست نمایشنامه‌نویسان و کارگردان‌هایی است که به عالم ذهن و مجرد علاقه‌مند است. در این زمینه می‌توان به حمیدرضا آذرنگ، علی نرگس‌نژاد و دیگر نویسندگان جنوبی نیز اشاره کرد. اصلا در جنوب نفوذ چنین ایده‌هایی بین عوام هم بسیار است و شاید این خود سرآغاز پرداختن به چنین عوالمی باشد. شاید باورمندی آن مشکل باشد اما می‌شود طوری نوشت و اجرا کرد که این حقیقت وجودی عالم برای همگان قابل درک و دریافت باشد.
در نمایش "پاییز نگفته بود" چند رزمنده که الان روح هستند و خودشان هم تردید دارند که چرا حضور دارند اما به دلایلی این حضور خارج از قواعد مرسوم در دنیای فیزیکی است. چنانچه خیلی راحت به همدیگر می‌گویند تو نیستی و الان مرده‌ای و من هستم چون اینجایم و تو را دارم یادآوری می‌کنم. این کدها و رمزگان به طور مکرر یادآوری می‌شود و این خود تکنیکی برای باورمندی فضاست. اینان مرده‌اند و حالا بنابر ذهن و خواستگاه ذهنی یک آدم دوباره در مکان‌ها و زمان‌هایی قرار می‌گیرند که باید چنین باشد.
ناصر (با بازی محمد صالح کرمی) به جبهه رفته تا بجنگد و چون متعهد به کارش است کمتر به مرخصی می‌آید. دلیل عمده هم کمبود نیرو و عملیات گروه دشمن است که او را تا پای جان به مقاومت کشانده است. دیر رفتن این باور را در خانواده او ایجاد کرده که باید تا الان کشته شده باشد. چراکه دیگران مدام می‌روند و می‌آیند و حالا روزها از این نیامدن می‌گذرد. مینا (یاسمن پناه) همسر ناصر است. او حتي جست‌وجوی خود را تا میان خط مقدم و سنگرها و محل‌های قرار گرفتن ناصر ادامه می‌دهد. این تداوم و امکان حضور هم می‌تواند فیزیکی باشد و هم متافیزیکی و کاملا فرا ذهنی. فیزیکی است چون فاصله‌ای از محل خط مقدم تا خانه ناصر نیست. می‌تواند فراذهنی باشد؛ یعنی احضار روح بنابر خواسته ذهنی مینا ممکن شده باشد. او که روز و شبش شده است ناصر، حالا برایش رو در رویی با همسرش مهیا شده است. مینا می‌خواهد با ناصر زندگی کند اما خانواده برای آن که این عروس خوب و نازنین را از دست ندهند به دنبال شوهر دادنش هستند. اما مینا فقط به ناصر فکر می‌کند و می‌خواهد به خانه پدری‌اش برود. بنابراین می‌ترسد روح ناصر دیگر او را نیابد چون امکان دارد خانه پدری مینا را پیدا نکند.
اصلا رفتن به عالم مردگان برای زنده نگه داشتن این عشق است. عشقی که درکش بسیار مشکل خواهد بود چون کمتر آدمی پس از مرگ همسرش می‌تواند همچنان با او در ارتباط روحی و پیوند قبلی بماند. این حس برای آدم‌های بسیار قوی و عاشق به معنای حقیقی محقق خواهد شد. آنچه در عشق‌های تمثیلی مانند شیرین و فرهاد، مثل لیلی و مجنون و... درک کرده‌ایم. اینجا هم ناصر و مینا وارد فاز تازه‌ای از روابط لیلی و مجنون‌وار می‌شوند. همان عشق کلاسیکی که با واژه جنون تفسیر و باورمند خواهد شد. رضا گشتاسب انگار دوست دارد آدم‌ها را به تداوم حس حتي خارج از دنیای مادی سوق دهد. این نوع باورمندی انگیزه‌های غیر مادی می‌خواهد چون انسان مادی اصلا چنین باوری ندارد و هنوز روحش گسترده نشده که بخواهد و بتواند به درکی از این روابط غیر محسوس نایل آید.
رضا گشتاسب در اجرا هم همه چیز را ساده دیده است و با حداقل‌ها در ارائه طراحی صحنه و بازی‌ها بسنده کرده است. کمینه‌گرایی (مینی مالیسم) یک رکن اساسی در کارش شده تا آدم‌ها در آمد و شد بر صحنه این حس‌های غیر محسوس را تبدیل به محسوس‌ترین حس‌ها گردانند. بازیگران مات هستند و با کمترین حس و تنالیته صدا با هم در تماس هستند. هدف شنیده شدن صداست و نه اینکه بخواهند با این صدای خود میدان‌دار روابط باشد. حس‌ها اندوهناک می‌نماید. پس بازی مصطفي لاهوتی‌نژاد (فرهادی)، خدیجه دیلگونی (خاله) و مصطفي نوری (دژبان) هم به اندازه بازیگران اصلی (یاسمن پناهی و محمد صالح کرمی) قابل باور است. همه به بازی یکدست سوق داده شده‌اند و چندان تفاوتی بین عالم زندگان و مردگان نیست و این تداوم حیات و جاودانگی را گوشزد می‌کند.
چند راهرو چوبی که همان خانه ناصر است و هم سنگر. آدم‌ها در آمد و شدند و فاصله بین آن‌ها برداشته شده است. در اینجا قلیانی هست و آدم‌ها راه می‌روند و با بستن قرارداد موضع فعلی خود را مشخص می‌کنند. این شیوه اجراست و مبنای عملیاتی و زیبایی شناسانه دارد. پس از منظر تماشاگری که با این قراردادها کنار آمده باشد همه چیز جلوه حقیقی به خود می‌گیرد چون شهید زنده است و این ارتباط عاشقانه هم مبنای شیداگونه دارد. انسان هم علاوه بر جسم، ذهن و روح هم دارد. این ابعاد گسترده است که چنین دال و مدلولی را در کنار هم به حقیقتی قابل لمس تبدیل می‌کند. حس درونی نیز وجود دارد که تماشاگر را خیلی راحت بکشاند و تصاویر هم کمک می‌کنند تا ذهن فعال باشد دردنبال کردن ماجراها و شخصیت‌ها. نتیجه هم می‌دهد که این زن به دنبال عشق حقیقی خود است و اصلا تن به ازدواج نخواهد داد. ما به ازای بیرونی هم دارد این مساله چنانچه برخی از همسران رزمنده تا پایان عمرشان تن به ازدواج دیگر نداده‌اند. اینان از نمونه‌های درخشان عشق حقیقی هستند. علاوه بر رزمندگان، همین زن و شوهرهای معمولی پس از از دست دادن جفتشان همواره با یاد و خاطره همسر از دست داده‌شان زندگی را تا لحظه مرگ سپری می‌کنند. اما انگار نوعی وفاداری در این رابطه خلل ناپذیر مشهود است. بنابراین رضا گشتاسب انگشت بر موضوعی گذاشته که برای زمانه ما ضرورتی هم داشته است. او می‌خواهد این نوع از آدم‌ها را بشناساند و موفق هم هست. چراکه به زبان غیرمستقیم و با ارائه تصاویر این انتظار را قابل درک و لمس می‌سازد. در پایان هم باریدن باران بر سر مینا، بر تطهیر ابدی این عاشق بودن صحه خواهد گذاشت.

*رضا آشفته