بازدید کننده محترم ، عملیات ثبت اثر شما در حال انجام میباشد ، ممکن است به دلیل حجم فایل شما کمی ارسال فایلها زمان بگیرد لطفا تا دریافت کد پیگیری صبر نمایید.

ای شط فرات، گر چه نامردی تو / از القمه ی تو بوی مرد آید، مرد

تاریخ ارسال : 1391/08/29

محمد رضا سهرابی نژاد متخلص به "سهراب" در سال۱۳۳۲ه.ش در تهران متولد شد. دوران كودكی و تحصیلات خود را در آنجا گذراند.
سهراب‍ی‌ نژاد از دوران نوجوانی و به سال۱۳۵۲ به سرودن اشعار پرداخت. شعرهای او تاكنون به صورت پراكنده در نشریات، جُنگ های ادبی و مجموعه شعرهای گردآوری شده،انتشار یافته است.
سهرابی نژاد به غیر از سرودن شعر در زمینه‌ی نوشتن مقاله و نمایشنامه نویسی نیز فعال است و مسئولیت صفحات شعر روزنامه‌های جمهوری اسلامی، اطلاعات هفتگی و ماهنامه‌ی كیهان فرهنگی را بر عهده داشته است.
سهرابی نژاد در حال حاضر ویراستار صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران است و سردبیر و گوینده‌ی برخی از برنامه‌های ادبی صدا نیز می‌باشد.
از آثار منتشر شده ‌ی‌ او می‌توان «اشارات اشك»، «گزیده ادبیات معاصر شماره22»، «این همه باران» كه دفتر رباعی و دو بیتی‌های اوست، «آیینه ها»، «ناگهان زلال»، «پیغمبری به امت خود پشت كرده است»، «وطنم ابراهیم»، «برشانه های رود دریاها شناورند»، «اقیانوسهای مستطیل»، «نیلوفرهای مهتابی»، «از صاعقه تا باران«و «تجلی قران در غزلیات سعدی» و ... را نام برد.



بیش از همگان جام بلایت دادند
در مقتل گودال عصایت دادند
ایوبی كربلا سر تا پا غم
گنجی تو كه در خرابه جایت دادند


تا ذكر حریم مشتعل می آید
خونم ز دو دیده متصل می آید
یاران به زیارت سرشكم آیید
زوار ز كربلا خجل می آید


او را كه فشرده در بغل چون جانش
او مانده فقط زجع سربازانش
با مصحف كوچكش به رزم آمده بود
شش آیه نداشت بیشتر قرآنش


هفتاد دو آیینه به سنگ آمده بود
میدان ز نبردشان به تنگ آمده بود
ننگ است برابر ستمگر تسلیم
شش ماهه شیعه هم به جنگ آمده بود


از نخل شكسته بوی درد آید، درد
از ساقی تشنه آه سرد آید، سرد
ای شط فرات، گر چه نامردی تو
از القمه ی تو بوی مرد آید، مرد



ای كرب و بلای دیده و دل وطنت
آماج گه تیغ شقاوت بدنت
گفتی پسر علی و ننگ سازش
خورشید سر نیزه گواه سخنت



ای خون رگ حماسه های جاوید
ای من به فدای تو و سقای رشید
آواره بین الحرمینم چه كنم؟
سوی حرم ماه روم یا خورشید


آن تشنه لبی كه منصب سقا داشت
وقتی به حریم القمه پای گذاشت
برداشت كفی آب و ننوشید و بریخت
غیرت به تماشای رفاقت افراشت



طوفان شد و شاخه گل یاس شكست
در دیده مرد اشك الماس شكست
بر سینه مشك تیر جانسوز كه خورد
یم القمه آیینه احساس شكست


در خون و غبار نرگس مستش بود
بر سینه نشسته دشمن پستش بود
وقتی كه ز گودال برون آمد شمر
خورشید به خون نشسته در دستش بود