غزل عاشورایی؛ علیرضا رجبعلی زاده
تاریخ ارسال : 1391/09/19
الا سرهای در پستوی دکّان های بیعاری به خود سرگرم!... غزلی روایی در توصیف رشادت
و خطبه خوانی های حضرت زینب کبری (س)، پس از واقعۀ عاشورا
...سپس روز از نفس افتاد و راوی گفت: آوای اذان پیچید
صدا، آری صدای زخمی زن در گلوی آسمان پیچید
صدا، اما صدایی چون صدای غربت مولا که راوی گفت:
طنین خطبه اش انگار در صفین و گوش نهروان پیچید
نفس ها حبس شد در سینه، خم شد شانه های زیر بار شرم
صدا تا در سکوت سربی و سنگین زنگ اشتران پیچید
:و اما بعد
و با انگشت سویی را نشان می داد... و راوی گفت:
که از آن سو چه بوی سیب سرخی در مشام کاروان پیچید!
الا سرهای در پستوی دکّان های بیعاری به خود سرگرم!
که باری با شما سودای زر، طوماری از سود و زیان پیچید
شمایان! با شمایم! «سایه مردان» شراب و شعر و شمشیر، آی!
که نقل ننگتان هفتاد منزل در دهان این و آن پیچید
بپرس آیا کجا بودید وقتی رود رود آب...
راوی گفت: شنیدم؟! یا که دیدم؟!
...مثل دود آه من تا بیکران پیچید؟
کجا بودید وقتی شیهۀ خونین آن اسب غیور از دور
میان دشنۀ دشنام و تیر طعنه و زخم زبان پیچید؟
خبر: آن دستهای روی خاک افتاده چون پیچک سروی ست
که دور از آب، دور ساقۀ تنهای دست باغبان پیچید
خبر، آری خبر ماییم در زنجیر و راه ـ این راه ناهموار ـ
که با هر پیچ و خم، وادی به وادی، پا به پای ساربان پیچید
***
«نمی جنبید برگ از برگ» ـ راوی گفت ـ
«و شب شط علیلی بود»
شبی که داغ با هر واژه دردی تازه شد، در استخوان پیچید
***
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری، همچنان از کی؟
که روی منبر نی صوت قرآن در سکوت روضه خوان پیچید
چه بود این؟ «این صدای گریۀ من بود»؟ «در من گریه می کرد ابر؟»
که بود این آی راوی!؟ او که نامش روضه شد در داستان پیچید؟
